تبليغاتX
این جا زنی خودکشی کرده...

این جا زنی خودکشی کرده...

اینجا زنی خود کشی کرده!

هوش من جسورانه است . اما من نه به چشم هایم اجازه میدهم ببینند نه به گوشهایم که بشنوند . و انچه بیرون از زندگی روزمره من است برایتان اهمیت ندارد . من فکر می کنم که چیزهایی هستند که شما نمی توانید بفهمید اما با این حال وجود دارند ، و نیز چیزهایی که برخی می بینند ، اما دیگران نمی بینند ؟ اما چیزهای کهنه نو وجود دارد که نباید با چشم های مردان به انها خیره شد . زیرا انها چیزهایی را میدانند یا فکر می کنند که می دانند که مردان دیگر انها را گفته اند این تقصیر دانش شماست که می خواهد همه چیز را توضیح دهد و اگر توضیح ندهد انگاه می گوید چیزی برای توضیح وبیان وجود ندارد .                                                                         
استعاره من برای نوشتار از بدن مادرم گرفته شده است : شیر مادر بخششی است که از بدنی به بدن دیگر داده شده است و چقدر بی شعور مردی که شیر بچه اش را بخورد این را تو گفتی و هر زنی را که با بچه اش می دیدم چشم در چشمان زن شصتم را داخل دهانم می کردم یا تحقیرشان می کردم اگر از مرد، زن خوشم نمی امد یا زندگی کنید زندگی زیباست را در دلم برایشان ارزو می کردم.
این ها نوشته های پسرم بودند بعد از خواندن نامه که شک ندارم نوشته نوشتهای لیلاست ولی از ان ماجرا سالها می گذرد و فائزه هم دیگر زنده نمی شود  و این دست خطی که پشت کتاب روانشناسی در خدمت بشر به دست تو رسیده امضایش امضای لیلاست و مطمئنم که لیلا هنوز دنبالت هست.
متن نامه
دوست عزیزم به من خرده مگیر چرا هدیه ای ناقابل در هر سفر تقدیمت می کنم . محبت ما به هم با لا تر از این صحبت هاست که با این کارها هویدا شود. باور کن که نمی توانم در هیچ کجا یاد تو یاور و هم صحبت عزیز را از یاد ببرم تنها نشانه ای که در عالم خارج من را به تو نزدیک می کند کتاب های روان شناسی است من نمی دانم این کتاب لیا قت تقدیم را دارد یا خیر فقط می دانم تنها علامتی است که ثابت می کند به یادت بوده ام حد اقل در قبال کتاب فروشی ها که اسم تو بر تمام کتابها نقش بسته است. در جا های دیگر تنها مرکز خاطرات مغزم هست که گواه بر این مدعاست هر گز خاطرات خوشی را که با تو داشته ام را فرا موش نخواهم کرد .اگر چه دیو زمان و جبر محیط این جدایی را فراهم سازد.
با چهار خط خوردگی این گونه بود نامه.....
  دوست عزیزم به من خرده مگیر چرا هدیه ای ناقابل در هر سفر تقدیمت می کنم . محبت ها به هم با لا تر از این صحبت هاست که با این کارها هویدا شود.باورکن که نمی توانم در هیچ کجا یاد تو یا ور و هم صحبت عزیز را از یاد ببرم تنها نشانه ای که در عالم خارج من را به تو نزدیک می کند . کتاب های روان شناسی است من نمی دانم این کتاب لیا قت نقدیم را دارد یا خیر فقط می دانم تنها است که ثابت می کند به یادت بوده . حداقل در قبال کتاب فروشی ها که اسم تو بر تمام کتابها نقش بسته است در جاهای دیگر تنها مرکز خاطرات مغزم هست که گواه بر این مدعاست هر گز خاطرات خوشی را که با تو داشته ام را فرا موش نخواهم کرد .اگر چه دیو زمان و جبر محیط این جدایی را فراهم سازد.
 اینجا حضور من که پسر پدرم هستم مهم است و نشان می دهم که اجازه نمی دهم جدایی فراهم شود . آئین من شکلی از معرفت من است اسطوره اگر شوم زبان نوشتاری هم فقط تو را می زاید. مردی را تصور کن که سرش روی زمین و دستهایش برابر زانوهای به زمین خورده اش به حالت سجده به پرستشت به سجده افتاده . در سمت راستت اپارتمان های بزرگ و نور مغازه ها و نئون های چند رنگ و ادم هایی اطرافت . در سمت چپ بدنت خیابان دو طرفه همه چیز با حرکت مرد در مقابل تو به حالت سکون می رود صدایی دیگر نمی شنوی اشک در چشمهایت جمع می شود و جاری باید خم شوی و موهای مرد را نوازش کنی و او را در اغوش بگیری با نوازش موهایش صداها را می شنوی و همه چیز دوباره شروع می شود . شروع شدن من و تو به عهده رفیقم سعید که یک سال ازش دور بودم و این گونه خاطره ان شبش را طی نامه ای برام فرستاد.
با رقص امدم جلو تو راه پنج هزار تومنی را از جیب چپم در اوردم و چند قدمی که با دستام می رقصیدم پول را از دست راست به دست چپم دادم تا رسیدم جلو داماد جلوت که رسیدم دست راستم را به سوی اسمان بردم و چهره ام رو برو شد به تماشاچیان و دست راستم که بالا بود و می خواست ستاره ای از اسمان بچیند. مثل خودت در شبهایی که در پارک یا جاهای دیگر می رقصیدیم، ستاره از اسمان می چیدی و با همان دست که پنج انگشت داشت . انگشتها را جمع می کردی و بوس می کردی با لبهایت و سمت صورتمان پنج انگشتت باز می شد و پنج انگشتم رو به صورتت باز شد و پنج هزار تومن را شواش بهت دادم . با دست راست گرفتی و چشم در چشم هم با کلی محبت شده بودیم . به یاد می اوری  پنج انگشت دست راستم را که ستاره ایی چیده بود و بوسش کرده بودم و تقدیمت کردم را،از رقص های تو بود که به رقص من در شب عروسیت در امده بود در ان فضا و موقعیت که همه تماشاگر بودن و شب رفیق ، خودم شدم تماشاگر خودم عروسیت ستاره ای نبود که با اشاره دست بچینم و دستم به سوی نور رفته بود که فضای سالن را روشن کرده بود و نور را بوس کردم و تقدیمت کردم و پنج هزار تومنی که عددش مهم بود برایم به خاطر پنج که نماد عشق است و نور که همه مرا می دیدند و من همه را و عشق بود که شادیمان را می ساخت .
تمام نامه ها را برایت فرستادم لیلا اما با دست خط خودم از زندگی راستی نامه تو را هم چسباندم به ادامه نامه ها و خاطره های دیگر که برایت لذت بخش تر باشد و تراژدی نامه ات در زندگیت این است که به پسرمان دادم تا بخواندش و حال تو دوباره نامه ات را بخوان.
                                                           هوالرزاق                                                                                 

فقط امدم تا رسالتی را که خدا به عهدی من گذاشته بود را برای یکی از بندگان خدا انجام بدهم و از تو هیچ توقعی ندارم نه قدر شناسی و نه علی را شاید مسخره ام کنی اما من وقتی پیشانی بچه گربه ها را می بینم یاد پیشانی علی می افتم ((از دل رود هر انکه از دیده رود))اما قصدم ملاقات علی نیست . قصدم کمک به علی و عشق اولم است اما عدم حمایت مالی دولت از زنان بیوه و فرزندانشان و مشکلات خانوادگی و پرستاری از پیر مردی که به قدر صد بچه زحمت داشت باعث شد من حضانت علی را به عهده نگیرم و مهریه ام را این اواخر مطالبه کنم از اعظم خانوم هم کمال تشکر را دارم که جای خالی من را برای علی و تو پر کرده است . من فقط صحنه ای در خواب دیدم که تکان دهنده بود دیدم که تو با کفش های کهنه که جلو درب ورودی منزلتان در بالکن به زمین می کوبیدی و فریاد می زدی و از فقر شکوه می کردی و می گفتی به خرج نمی رسم می خواهم خود کشی کنم برای اولین بار در این سالهای اختلاف دلم به حال مصطفی ام سوخت یک ان احساس کردم مرده ای ان وقت غم عالم به سرم ریخت انگار دوباره بیوه شدم و تازه یتیم داری را تجربه می کنم . دلم به حال علی یتیمم هم سوخت . تو نشد شوهر خوبی برای من باشی اما بهترین پدر دنیا برای علی هستی امید وارم سالیان سال سایه ات بالای سر من و علی و خانواده ات باشد . فقط بدان خدا تو را دوست دارد خدا را دوست داشته باش.
با خود می گویم انتقام نگیر دنبال حقت هم نرو.
برای همین تصمیم گرفتم بهترین هدیه ها را با یک اسمان ستاره تقدیم تو عشق اولم کنم و مهریه ام را حلالت کنم . انشاالله در موقعیت های بعدی هم به شما و خانواده محترمتان هدایایی تقدیم خواهم کرد به من فرصت جبران بده و هدیه ام را بپزیر.فقط بدان چون تو غسل جنابت را سریع انجام می دادی و ایام محرم و صفر گناه نمی کردی خداوند مرا فرشته نجات تو قرار داده است امید وارم مهدیه من برکتی باشد در زندگی شما و اعظم خانوم عزیز خواهر خوبی که جای خالی مرا برای علی ام پر کرده است امید وارم روزهای پر برکت و مملو از ایمانی را تجربه کنید . خداوند می فرماید صد بار اگر توبه شکستی باز ای _دعای رزق و روزی از مفاتیح الجنان بخوان از خدا بخواه گناه کبیره نکنی . خدا توبه کنندگان را بهتر از پارسایان دوست دارد. نزد دکتر اکبری مشاور خانوادگی روبروی بیمارستان ولیعصر جنب لوازم پزشکی کلهر برو تا عقده های ذهنیت و میل به زور گویت ازارت ندهد .دکتر اعصاب هم برو ارام بخش بگیر به گذشته فکر نکن در زمان حال زندگی کن و با امید به خداوندی که خیلی دوستت داره به آینده امید وار باش . چون من حلالتان کردم. من به خود نمی گویم اذیتم کردید می گویم درس زندگی از شما گرفتم.من الان سرشار از محبتم سر شار از گذشت و بدون کینه و با پشت کار مصمم و منطقی ام .
خانه شما کارخانه انسان سازی برای من بود. امید وارم یک شبه ره صد ساله را بروی و به  درسهای زندگی ات برسی . اوقات فراغتت را با فیلم های هنری پر کن نه با فیلم های مبتذل. تو حتی می تونی کتابهای نجوم و ستاره شناسی بگیری و مطالعه کنی خدا خواست تو عاشق مریم باشی تا عشق را به من هدیه نکنی و من مهربانی را از این کمبودهایم آموختم . در مورد اشتباهات ما دوتا نسل های پیش از ما مقصرند اما باید خودمان اشتباهاتمان را تصحیح کنیم تا مدیون نسل های آینده نباشیم . این تقدیرات من و تو بود ((خداوند فائزه را هم بیامرزد))احمد دوباره ازدواج کرد و من کاملاً ازش جدا شدم. پدرم خانه را کامل به نام من کرده ولی مشکل با برادرهایم پیدا کردم . تو این دنیا کوچیک هر وقت گیر کردی به پابوس علی بن موسی الرضا بروآخه اقا رفیق فابریک منه سفارشتا به اون کردم هر چند تو بعد از توبه از من عزیز تر می شی طوری که بهت حسادت می کنم .فقط مواظب باش عشقما ازم نگیری که می یام ابروت را می ریزم اگه می خوای اینده ات خوب باشد صد بار بگو به حق شاه مردان یا رب بلا بگردان من حلالت کردم و شاه مردان علی بن علی طالب است.
اما خوابی را که هفده ساله می خوام برات تعریف کنم را الان برات می نویسم من هفده ساله بودم که از اخلاق یک درویش خوشم امد. از خدا خواستم که درویش بشم انوقت شیخ دراویش اقای تابنده به خوابم امدند و مژده دادند که خداوند به شما ازدواج بسیاربسیار بدی عنایت می کند و انجا خود سازی می کنی او تو را درویش می کند.ان وقت تو به خواستگاریم امدی و ان ماجراها بینمان اتفاق افتاد دران قهر سه ماه که رفتم و تو سراغم نمی امدی اشفته بودم یک نفر گفت سحر بلند شو نماز امام زمان بخوان وبگو امن یجیب المضطرٌاذا دعا و یکشف السو، من این کار را کردم. خواب دیدم که من و تو در جاده ای تاریک دست در دست هم حرکت می کنیم اما خواهر و مادرت کنار جاده نشسته اند و هوا را متراکم می کنند تا این که دست من و تو را جدا کردند تو به جاده سمت چپ رفتی و من به جاده سمت راست رفتم جاده تو اوایلش روشن بود و پر از موفقیت و روشنی . تو را هر چه صدا زدم بر نگشتی و با بی اعتنایی رفتی جاده من اوایلش تاریک تاریک بود و اواخرش روشن بود. وقتی تو رفتی من مسیرم را در جاده طی کردم و به اینجا رسیدم که حالا رسیدم . اما تو رفتی سال های سال گذشت طوری که فراموشت کردم شاید بیست و پنج سال گذشت تا این که خانومی تو را به من یاد اوری کرد و من سراغ تو امدم تو از کمر به پایین فلج بودی (خدایی نکرده) و کفن به تن بودی و بیماری مثل جزام گرفته بودی من امدم تو گدایی می کردی فکر کنم امدم کمکت کنم که دلم به حالت سوخته بود. می خواستم برم که دامنم را گرفتی و گفتی من بد کردم به بد گرفتار شدم مرا حلال کن اما  بغض امانم را برید و گفتم تو مرا خوار کردی تو هبو سرم اوردی و با بغض و اشک از تو فرار کردم اما تو که دامن مرا گرفتی من دلم به حالت سوخت و بر گشتم . البته هدف از تمام این جریانات برای من و تو تربیت ماست من اگه زن تو نمی شدم درویش نمی شدم و این همه خصوصیات خوبم رشد نمی کرد من از خدا می خواهم مومن شوید ( خصوصا  تو) متشکرم که علی را به مدارج بالای تحصیلی رساندی و خوب تربیت کردی. ببخش بد خط نوشتم سلام گرمی به خا نواده محترم و فامیل گرامیتان خصوصا خواهر خوبم اعظم جان برسانید و ضمنا بلند شو نماز امام زمان و امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السو  را صد بار بخوان و اثارش را ببین و از خدا معنویات بخواه.
هرچه بود گذشت حلالتان کردم.
التماس دعا
این جانب خانوم: لیلا اکبری     فرزند: محسن     ش ش 7667  متولد:شیراز     کل مهری ام را از اقای مصطفی مظلوم دریافت نموده ام و هیچ گونه ادعایی ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:0  توسط بهنام گواری  | 

 تقدیم به شقایق دهقان

 

تراژدی بی بازیگر...

من علی رغم کوششهای مادرم برای سقط جنین پا به عرصه هستی گذاشتم.

حلا تاس هایتان را به بازی بگیرید و حرکتم دهید .در سمت راست صحنه صفحه ی منچی کشیده شده با مهره های بزرگی که لباس تن هر کدامشان است .مهرهای سبز، مهره های زرد . مهره های قرمز ،مهره های ابی . لباس را از تن مهره قرمز در می اورد و می پوشد و با عینک دسته صورتی داستان را شروع می کند . گالیله کشف کرد زمین گرد است تا نماد زمین از مربع بودن به دایره بودن تغییر کند . مهره ی قرمزی که لباس را از ان به تن کرده می اندازد و چهار قدم در جدول های بازی که روی زمین کشیده شده اند به جلو حرکت می کند. برای مهره قرمز نماد اتش چهار خانه به جلو می رود و بعد از روی خانه خانه هایی که چهار حرکت به جلو کرده بر می گردد و سه مهره دیگر را از شروع به بیرون می اندازد و بعد مثل دفعه قبل چهار قدم به جلو حرکت می کند. مادرم در اتش می سوزد همان طور که من در این بازی سو ختم .((صدای گلوله می اید)) . از صفحه منچ بیرون می اید و پشت به نور ابی می ایستد . من اینجا سه سال مردم. اینجا هفت قاب عکس به همراه یک گلدون روی میزی چوبی قرار گرفته بود . گل های گلدون به رنگ صورتی بودند . عکس های خودش، پدرم و مادرم ، همه عکس ها و از جمله من داخل قاب قهوه ای بودیم . تخت دو نفره ای هم با رو تختی سفید و بالشهای سفید و بالای تخت اینه ای قرار داشت که گلدان جلو پنجره که به رنگ صورتی بود از توی اینه بالای تخت معلوم بود . من در اتاق را باز کردم چشم هایم را بستم و صدای چهار ماشین که با اختلاف رد می شدند را شنیدم . من اینجا مردم و دوباره روحی بعد از گذشت چند سال در من دمیده شد . جایی را که برایتان توصیف کردم اتاق خواهرم بود که بعد از ازدواجش همان طور نگهش داشتیم. ولی قاب ها دیگر روی میز نبودند و کنار در ورودی میزی است که از پنج تکه چوب ساخته شده مثل مکعبی است که داخلش معلوم است و رویش گلدانی با رنگ قرمز و دو شیع زینتی که طرحی قدیمی رویشان نقاشی شده . کنار میز تخت خواب و کنار تخت خواب چراغ مطا لعه ای به رنگ سفید و بعد قفسه چوبی سیاهی که کتاب ها درونش جای گرفته اند که قاب ها لحظه مردنم نبودند به رنگ مشکی بود . رنگ سقف اتاق که از دیوار با گچ بری زیبایی جدا شده بود به رنگ نارنجی کم رنگ و دیوارها به رنگ صورتی و کیف خواهرم که صورتی بود قبلا به دیوار بود و شش قاب منظره کوچک که به دیوار بودند هنوز سر جایشان قرار داشت . وقتی در را باز کردم عینک مشکی مادرم و عینک دسته صورتی را روی میز کنار تخت دیدم .قبل از باز کردن در اسنکان مادرم را که جای روژ لب قهوه ای وروژ لب صورتی که از همان جا نوشیده بود را دیده بودم. من عاشق عینک صورتی شده بودم .صاحب عینک صورتی پوستی سفید و موهایی مشکی داشت . همه چیز را گم کردم وقتی مردم ولی عینک صورتی مثل خودش خریدم و فقط صورتی عینک را دوست داشتم . ان زمان ها که خواهرم ازدواج کرد و به کشور دیگری رفت مادرم اتاقش را خیلی دوست داشت.

انگار قدم می زدم

در زندان زمان حال

من در قحطی زمان

زندگی محبت به سر بردم

و تو عروس گم شده

خانه رویا هایشان می شوی

بی رقص و باده نوشی.

لبا س را در می اورد تن مهره قرمز که افتاده است می کند و کنار مهره زرد می رود . مهره های زرد سه تایشان دختر هایی هستند که ایستاده ایستاده اند و یکی شان مهره ای است که لباس هم رنگ سه دختر دیگر را پوشیده است . دستش را می گیرد به وسط صحنه می اوردش روبه رویش دراز می کشد و فریاد می زند من مرده ام و انتظار گور کن هایی را می کشم که جسمم را برای سیر شدنشان تکه تکه کنند می فهمی من گور کن های کشورم را دوست دارم.من کشورم را دوست دارم و می جنگم. خانه را که ترک کردم جنگ شروع شده بود به جبهه رفتم.چندین روز می گذرد در این مدت حزبیها فعالیت خیلی زیادی داشتند و هنوز هم دارند حدود یک ماه پیش با وان سقوط کرد.بیرون تیر اندازی است به خاطر این که دیشب دژبان هشیار نبود و تمام بچه ها را قتل عام کردند .از دیروز جنرا... فرماندهان در چهار کیلومتری ما به پاک سازی پرداخته اند و تعدادی هم کشته داده اند و چون قوای مقابله نداشتند با سلاح سنگین ده را زیر و رو کردند امروز با چشم های خودم دیدم که تعداد دوازده نفر را با ایفا اوردند و با بلدزر چاله ای کندند و همه را روی دل هم ریختند و خاک روی انها ریختند . من چنین چیزی را شنیده بودم ولی لینجا با چشمهای خودم دیدم که چنین کاری انجام شد در حالی که رژیم می توانست انها را تحویل خانواده هایشان بدهد و دیرین همین ماجرا بود که عقل از سرم پرید در ضمن انها را نزدیک دویست متری ما خاک کرده اند و همان طور که تو بیسیم گفته اند حتما سراغ مان خواهند امد و فقط خدا کند مثل باوان نشویم . درگیری ما و اهالی ده از این موضوع شروع شد که به عنوان گوسفند چران می امدند اطراف پایگاه و مین های پایگاه را می بردند و بهد از فهمیدن این موضوع ما برای تلافی می خواستیم کاری کنیم . ده نزدیک پایگاه است یک روز صبح چند تا خاور نزدیک دژبانی ایستادند و حدود دویست گوسفند را پیاده کردند تا از انجا به ده ببرند در همین موقع یکی از گوسفندان به سمت میدان مین رفت و داخل سیم خاردار شد و مین منفجر شدو یک پای حیوان از بیخ کند در همین موقع فرمانده پایگاه رگبار اسلحه را وسط گوسفندان گرفت و از این جا بود که کینه و دشمنی اهالی ده با ما زیاد شد و هر شب اماده درگیری بودیم تا این که در گیر شدیم و برای اولین بار درگیری ما منجر به کشته شدن یکی از بچه ها شد . من هم نزدیک بود کشته شوم فردای ان روز گلوله ای از کنار گوشم رد شد که زیبا ترین صدای زندگی ام بود که تا به حال شنیدم و دیگر از هیچ چیز نترسیدم . سمت مهره سبز میرود لباس سرباز را از مهره در می اورد و به تن خود می کند .برگشتم و چشمهایم.دو قدم به جلو حرکت می کند و بر می گردد و مهره سبز را به مقصد می رساند و لباس را از تن مهره ی دیگری در می اورد و به تن مهرهایی که به مقصد رسانده می کند .روی خانه شماره یک سبز می ایستد (سکوت)) صدای فریادم است سکوتم را شکستم تا مهر بی اعتباری به تمام خاطراتم بکوبانم تا افشا بشوم گنگ نمانم .صدای اژیر وضعیت قرمز درون صحنه می پیچد و مرد مثل شلیک گلوله می دود .مرد مهره زرد را از زمین بلند می کند به دوشش می گیرد و شروع به حمل کردنش می کند ولی نمی داند به کجا پناه ببرد . برق قطع می شود صدای سگ می اید و مرد بلند بلند فریاد میزند گم شید گم شید می خوام پناه بگیرم . کندو زنبوری هم از پناه گاه بیرون می اورد و جلو صحنه می گذارد که در هنگام جلو صحنه گذاشتن کندو چند تکه می شود به داخل پناه گاه میرود و صدای انفجار و گلو له ها را می شنود . دست هایش را به گوشش گرفته . صدا قطع میشود نور می اید از داخل به بیرون سرک می کشد . بمب سگ را تکه تکه کرده و کندو متلاشی شده را می بیند دنبال تکه تکه شده های سگ می گردد و بلند بلند نعره می زند ماده بود ماده بود .تفنگ را از مهری اخر بر می دارد و شلیک می کند توی مغزش. مرد بلند می شود مهره سبزی جای خودش می گزارد .نور ابی از روی تماشاچیان برداشته می شود هم اکنون سرباز خود کشی کرده مثل بردوک که همانند باوان سقوط کرد انگار سرباز فهمیده بود که راهی جز خودکشی نیست فهمیده بود که بازیچه است و پسرکی که شاهد است تاس را ریخت برای ادامه بازی و برای ادامه نیاز به مهره های بازی نبود.همان موقعی بود که نور ابی فقط از ان خودش بود. رفت به سمت اخر صحنه و دست هایش را گره کرد به تار عنکبوت اخر صحنه .

صدا:تو علی رغم کوشش های مادرت برای سقط جنین پا به عرصه هستی گذاشتی.

دستهایش را باز می کند سمت مهره ابی می رود و سرش را بین زانوهایش می گیرد . بلند می شود .اتنا ...اتنا ....اتنا هم که به دنیا امد مادرش خوشحال نشد اتنا هم از تاریکی می ترسید. حالت دختر بچه ای را می گیرد و مثل اتنا شروع به دیالوگ گفتن می کند . من هم مثل تو از تاریکی می ترسیدم اصلان من و تو شخصیتمون رشد نمی کنه من و تو همش باید بترسیم پاشو دستتا بده به من دستش را به مهره ابی می گیرد و بلند می شود.به سمت تار عنکبوت می رود و از پشت تارها عکس های پدر ،مادر و خواهرش را بر می دارد و روی تارهای عنکبوت می چسباند اینها پدر و مادر من هستند اتنا و انگار دنبال صدایی می گردد . مادر اتنا زن خود بینی بود که از اتنا فقط انتظار پرستش داشت و می خواست اتنا فقط او را دوست داشته باشد اتنا مشکل اصلی زندگیش این بود

و فریاد میزند نور ابی مال من است و نور ابی از روی تماشاچیان برداشته میشود و به روی مرد میرود . رو در روی تماشاچیان میاستد:

شما تخمه بشر هستید شما نیای جهان هستید به شما بهترین اخلاص را بخشیدم نیک بیندیشید نیک بگویید و کردار نیک کنید و دیوان را مستایید . مثل گریه کردن باید باستم و ناخدا ناخدا کنم یا منتظر پریای دریایی بشم که بیان و نجاتم بدن به حالت سجده جنینی که فرو می روم صدای دستا نشان را می شنوم ایستاده می ایستم و می شوم واژه ایی.

واژه ها بر دست ها

تا وجود تو را عشق بازی

عشق بازی شبانه ی پر وانه ها و کرم های شب تاب

در تشعشع نوری که عطا کرد

ردیفشان کن به دست او

و برقص با موسیقی شهر اشوب

نگاه کن واژه گواهی ده به نوشته ام

که چنین و چنان گردم در رحم

در سفری که اسطوره را در رحم حرکت داد

در نمای طبیعی عادی ،بدون هیچ اشکالی

ادرار ،ادرار،ادرار

دوران بار داری

یک زایمان بی درد

به دنیا که امدم زن زمین شدم.شرمگین و بهت زده ایستادم و چشم هایت را مثل رانده شدن ادم و هوا به دنبال کشیدم. و می کشید به دنبالش قوم لوط و موسی و نوح را

پشت سر به بی نگاهی

باید ترکش کنم اگر نتوان سیبی در چشمی دید باید ترکش کرد

و ترکم کرد و التماس کردم برگردین چشم های من . برگردین چشم های من زود باشین از دریا برگردین کمکم کن ناخدا،ناخدا چشمای من به راه تو بود ناخدا چشمام به طرف دریا رفتن اما هرچی صداشون زدم بر نگشتن. پری دریایی بهم گفت دیگه بر نمی گردن نا خدا پری دریایی گفت ماهی ترا هیرا عاشق چشمای سرگردونه..

 

بهنام گواری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 12:43  توسط بهنام گواری  |